میروند و می آیند . برخی شان گاه چند بار تکرار میشوند گاه از ته دل میخندند و میخندانندم و گاه میگریند ...
چه چیزهایی را دوست میداشتم و چه چیزهایی را باور میکردم . چه تکیه گاه های پوشالی را دیواری پولادی میپنداشتم و چه چهره هایی را دوست داشتنی میدیدم که حتی ارزش دیدن نداشتند .
چه تلخ بود شکسته شدن این بتها ی ذهنی و از دست دادن یکباره ی این پشتوانه های پوشالی .
دست قدرت را به کمر همت میگیرم و بلند میشوم . هنوز رگه هایی از درد در کمرم تیر میکشد اما میتوانم بلند شوم . دوران نقاهتم را باید زودتر سپری کنم . به حیاط می روم . تکه های بت آنجا ریخته . جمع میکنم درون فرغون میریزم میروم تا در بیابان فراموشی برای همیشه آنها را خالی کنم .
یاد من باشد هیچگاه به بتها دل نبندم و به سایه ها همانند اجسام نگاه نکنم .
یاد من باشد بت ها شکستنی اند.
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مهر ۱۳۹۵ساعت 19:41  توسط یه نفر |
برچسب:
نویسنده: مریم حسینیان